تبليغاتX
بانوی کوچک
غمنامه

یا هو...

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت                       باز دوباره یاد تو و غم نبودت

باز دوباره بهت می گم تنهام گذاشتی                  رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی

می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمی شه         می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی می شه

بعد تو پرسه می زنم شبای سرد و خسته رو          تو رفتی و من و حس پشت سرت گفتم نرو...

باز هم برای تو می نویسم تا بدانی که یاد تو در لحظه لحظه ی من جاریست . باز هم از دیوارهای فاصله عبور می کنم و در ژرفای لحظه با تو بودن گم می شوم.... برای تو می نویسم بی انکه بخوانی.... برای تویی که به گمانم بهترین بودی برای من ؛ بهترینی که هست ؛ بهترینی که خواهد بود . کسی که به خیال خود مرا دور می سازد از خود و غرق در خویش می کند . تا برهاندم از ان چیزهایی که عمری مرا به ان واداشته و همراهی باشد برای راهی که در ان قدم گذاشته ام و در کنارم باشد تا این روزهایی که با همه سختی بر من می گذرد را ارامشی اندک باشد برای دل زخم خورده ام... اما...

نمی دونم از چی بنویسم . از دوست داشتن ؟ از عشق خاموش ؟ از زندگی تلخ بی تو ؟ از لحظه های انتظار ؟ از یه عالمه سوال ؟ از لحظه های گذشته بی تو ؟ از حسرت دقایق بی تو ؟ از زمزمه های کوتاهم تو خلوتای بی تابی ؟ از بی قراری دیدنت ؟ از احساسی که دیگه بین ما نیست ؟ از چی بنویسم گل یاسم ؟ اصلا نمی شه واژه ای برای این روزا به کار برد ! زندگی رنگ و نمای خودشو واسم از دست داده ! منم و کالبد خسته و روزای بی رنگ که از سر اجبار باید اونارو طی کرد... از اون روزای اول بگم؟

از روزی که ناگه چشم گشودم  و خودمو در مقابل دنیایی از زیبایی ها یافتم ! صدای نازنین غریبی هم نشین تنهایی هایم شد . نمی دونستم کیه و کجای این دنیای خاکی قدم می زنه ... اون چیزی که بود احساس بود که خواهش های دلمو زنده می کرد... شروع هیجان بودن و شنیدن صدایی گرم ؛ منو رها نمی کرد و نیازی که وجودمو فرا گرفته بود . دلم نیازشو فریاد می زد اما زبانم عاجز از بیان حرف های دلم بود . لحظات سنگینی بود . چقدر اضطراب اوره وقتی این حرفارو به کسی که باورش کردی بزنی... گفتم راز دلمو بهت. یادش به خیر اون شب قشنگی که بارون می اومد و تنها بودی ! با شکوه ترین شب توی زندگیم بود . تو اون شب من صاحب عشق بزرگی شده بودم که ماه ها انتظارشو می کشیدم . اومدی تو زندگیم و قرار گذاشتیم با هم باشیم و احساسمون قسمت کنیم  و تمام روزهای قشنگی که بینمون گذشت....اما حالا اون روزا شده جزء خاطراتمون...

چقدر سخته تو چشمات که تموم عشقمو ازم دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبم هدیه داد زل بزنم و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشم حس کنم که هنوز دوستت دارم. چقدر سخته که دلم می خواد سرمو باز به دیواری تکیه بدم که یک بار زیر اوار غرورت همه وجودم له شد ... دلم نمی خواست رابطمون با اغاز حرفای من و پایان حرفای تو تموم بشه . اما شد.... و یه شب رفتی....

می دونستی چقدر دوستت دارم ؛ می دونستی اگه تنهام بذاری کم میارم ؛ می دونستی... اما التماست کردم . التماس کردم  منو به فصل رفته عشقی که بین ما بود نسپار ! التماس کردم گرمی دستاتو از دستام نگیر! التماس کردم که بهم فرصت بده ! التماس کردم نرو ؛ با رفتنت ویرون می شم ؛ تموم می شم ! التماس کردم توی این پس کوچه های اندوه تنهام نذار! اما...

اما عشق اجباری نیست . دیگه ازم خسته شده بودی . از دلتنگی ها و بهانه گیری هام ! به این فکر نمی کردی که اگه بری من با اوارگی دلم چکار کنم ؟ فقط می خواستی بری ... تا دیدم می خوای بری دلم راهتو سد نکرد چون مجبور نبودی تو زندون من بمونی و منو تحمل کنی . چون فردا و ارزوهات مال تو بودند . چون سهم تو از زندگی عشق بود اما سهم من از عشق ناله و گریه و بیچارگی و انتظار و بی قراری بود و یه اهنگ و یه تصویر از عکس چشمات که تا ابد روی دیوار دلم می مونه....

باز پاییز است . باز این دل  از غمی دیرینه لبریز است . باز می لرزد به خود ؛ سر شاخه های بید سرگردان ؛ باز می ریزد فرو بر چهره ام باران ؛ باز رنجورم   خداوندا پریشانم . باز می بینی که بی تابانه گریانم . یاز پاییز است ؛ باز دنیا غم انگیز است  . باز پاییز است و هنگام جدایی ها ؛ باز پاییز است و مرگ اشنایی ها.... خدایا ازاین دنیا خسته ام . از این نامهربانی ها خسته شدم . هر شب چشمانم خیس است . از این زندگی اجباری خسته ام . خستگی من ناشکری نیست ؛  از روی غرور نیست . از این زمانه خسته ام . امید هنوز در دلم زنده است . اما امید به چه ؟ به که ؟ انگار در قلب غم زده  و پر درد من  غوغایی شده . کسی وارد شده است؟ نه چه خیال محالی ! چه کسی می تواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد ؟ چه کسی می تواند شریک دلتنگی های من شود ؟ من تنها تر از تنهایی ام . تو می دانی که من جز با تو با هر کس که باشم باز تنهایم . تو می دانی که من یک عمر چشمانم به در بوده است . دلم امروز می خواهد که این را هم بدانی که دیگر تاب توانم نیست .ببین سردی زمستان دستانم را خجل کرده  و حتی اشک هم دیگر تسلی بخش غم ها نیست....

انگار قایقمون به گل نشست و باید پیاده بشیم . می خوای بری برو... تو ازادی ... برو.... برو ولی بدون که من توی حسرت می میرم. برو ولی بدون که توی بدترین وضعیت تنهام گذاشتی . برو ولی بدون خیلی واسم عزیز بودی و هستی . برو ولی گاهی به یاد خاطرات قشنگ با هم بودن باش.... برو ...

بدرود ای عشق اولم که عشق دیگری جز تو در میان نیست . بدرود ای دستان نوازشگر ؛ بدرود ای نگاه پر مهر ؛ بدرود ای بوسه های اتشین ؛ بدرود ای شعله ی بیدار ؛ بدرود ای پروانه های رقصان در نور ماه .... و باز هم پس از این تنهایی و حرف هایی که گوشی برای شنیدنش نیست و فراق طولانی من ماندم و دلتنگی....

اب اگرچه بی صدا ترین ترانه بود ؛ تشنگی بهانه بود...

من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم ؛ چشم های عاشق تو را به یاد داشتم

می وزید عطر سیب سمت خواب های ساده و نجیب

من به جستجوی تو ؛ در هوای عطر بوی تو

رفت و امد کبود گاهواره ها؛ زیر چتر روشن ستاره ها....

تا هنوز عاشقم ؛ تا هنوز صبر می کنم ....

ابر می رسد ؛ باد گریه می کند ؛ چکه چکه از گلوی ناودان

یاس تازه می دود ؛ یاس تازه می دود....

                                                                                               پریزاد قصه های تو....

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:10  توسط پریزاد  | 

یا هو...

با تو رفتم... بی تو باز امدم

از سر کوی او دل دیوانه....

پنهان کردم با خاکستر غم

ان همه ارزو دل دیوانه....

باز هم برای تو می نویسم . برای یاس خودم... تمام ذهنم رو به تنهایی و دوری از تو هجوم اورده . با اینکه می دونم تو چشمای نازت دیگه شوقی واسه دیدنم نیست ٬با اینکه می دونم دیگه اجازه ندارم تو اسمون دلت پرواز کنم ٬ با اینکه می دونم دیگه از خاطر ذهنت محو شدم اما هنوز دیوونه وار عاشقتم.

من اگه برای لحظه ای تو را داشتم دیگه همسفر غم و اندوه و اشک شبانه نبودم ٬ دیگه تو این حصار پر درد با غم ات سر نمی کردم ٬دیگه هر شب پشت گریه فریاد نمی زدم که برات دلتنگم ٬ دیگه از پشت ایینه ی اشک و اندوه نگاهت نمی کردم.... نمی دونم دستات چه دستی رو گرم می کنه ؟ قلبت کنار کی ارومه ؟ اما من فریاد می زنم که دلم تنگه واست. تنهام و بی کس. چرا کسی صدای فریاد های دل بی قرار منو نمی شنوه تا کمکم کنه ؟؟؟

دارم میام به دیدنت

این غصه سهم من نبود ٬ دلگیرم از بریدنت

دلگیرم از تو که منو تنها گذاشتی با همه

حس می کنم بدون تو ٬ غصه دارم یه عالمه....

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:51  توسط پریزاد  | 

یا هو...

خدایا فاصلت تا من ٬ خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم ٬ چقدر تا اسمون راهه...

با یه بغل گل مریم ناز تنها برای تو می گویم . تنها برای تو ای عشق جاویدان قلبم... لطفی کن حرفامو بشنو شاید دیگه نگی قسمت نبوده ... با اینکه دلگیرم از رفتنت اما می خوام بگم که چی شد بعد از رفتنت...

یه روز دیدم تمام جون و احساسم و دوست داشتنم گم شد. مثل یه کبوتر بی پر و بال ٬ سرگردون شدم و فهمیدم که می خوای بری. قرارمون نبود که بی صدا و اروم منو با یه دنیا خاطره تنها بذاری... وقتی تو از پیشم رفتی تمام ارزوهام مرد. قلبم شکست . رفتی و ندیدی تنهایی هامو . نبودی تو اوج هق هق گریه هام ارومم کنی . من موندم و دل سپردن به غم ها. مثل یه برگ بی درختی که تو دست باد اسیر شده ٬ سرگردون شدم . نه صدایی بود نه سکوتی ٬ نه نگاهی نه پناهی . تکیه گاهی مثل شونه های پر مهرت نبود که سرمو بذارم تا اروم بشم . خودت می دونی ٬ می دونم دلیل رفتنت چی بود . می دونم در حق ات خوبی نکردم ٬ باور کن که دستای سردم خالی بود اما از ته قلب دوست داشتم و دارم . چی بودم و چی شدم به خاطر تو  ٬ولی پشت دلمو خالی کردی . هر شب با شنیدن طنین صدات و اهنگت و گم شدن در خیال چشمات مثل دیوونه هام . ای کاش می دونستی با دلم و احساسم چه کردی ؟ حس می کنم بدون تو پر از غمم . اما می تونستی نری ٬ چرا می گی قسمت نبود؟؟ خدایا من کجا می رم ؟ کجای این جاده دلتنگه ؟ اگه قسمت نبود چرا ما رو بهم رسوندی ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

سلطان قلبم ٬ من هیچ چیز ندارم تا لایق تو و احساسات تو باشه . گذاشتم بری چون دیگه  کنار من راحت نبودی . اما نفهمیدی شاید رفتنت منو دیوونه کنه . منو هر لحظه بیشتر دلتنگت کنه ... کجایی؟ کجایی؟

شبها مرغ لب بسته منم ٬ دلشکسته منم

تا سحر بیدارم ٬ سر به زانو دارم             

                 بر نخیزد از من ٬ های و هویی

هرگز هرگز باور نکنم ٬ عهد و پیمان ما شد فراموش....

                                                                                     پریزاد لحظه های تنهایی

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:53  توسط پریزاد  | 

یا هو...

من از تو دل نمی برم ؛ اگرچه از تو دلخورم

اگرچه گفتی که تو را ؛ به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن ؛ کنار تو نشسته ام

منی که در جوانی ام ؛ به خاطرت شکسته ام

 تو در سرای اینه ؛ شبانه خنده می کنی

من شکسته ساده را ؛ خودت برنده می کنی

 نیامدی و سال ها ؛ چشم به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو من ؛ چه عاشقانه سوختم

 رفیق روزهای خوب ؛ رفیق خوب روزها

 همیشه ماندگار من ؛ همیشه در هنوز ها

صدا بزن مراشبی ؛ به غربتی که ساختی

 به لحظه ای که عشق را ؛ بدون من شناختی...

دلم از همیشه دلتنگ تر است . دیرزمانی است که تو را کم دارم . تو را که به یادت زندگی می کنم . این روزها معنای زندگی و ماندن و نفس کشیدن را گم کرده ام و گریه و اشک و التماس به خدا تنها کاری است که می فهمم . اه که در این روزها چقدر تنهام . چقدر حس بی کسی و بی پناهی وجودم را پر کرده است . چقدر دستانم سرد است از این روزها و دلم شکسته است از این روزگار... چرا فریاد های پر سکوتم را پاسخ نمی دهی ؟ چرا فریاد نمی زنی و بگویی : پریزاد قلب من ؛ کمی ارام باش ؟ چرا دستان سردم را نمی گیری تا مرا نجات دهی از این دغدغه ها و هیاهو؟؟؟ چرا یاس دلشکسته را با صدای دلنشین ات یاری نمی کنی؟ چرا چرا چرا ؟؟؟ بگو که من به چه جرمی باید دیوانه باشم ؟ چرا نمی بینی که دیگر هیچ توانی برایم نمانده است ؟ ضعیف ام و به پایان رسیدم . اما تو در اوجی و سقوط دستانم را نمی بینی... هیچکس نمی بیند و هیچ کس از من خبر دار نمی شود که سقوطم و احساسم را بفهمد... و تو بی خبر تر از همه... ای کاش می دانستی تا چه حد به بودنت و کمک کردنت نیازمندم... ای کاش می دیدی دیگر تمام شدم... ای کاش بودی و صدای لرزان مرا می شنیدی تا بفهمی که دیگر توان ماندن ندارم... بی تو چشم هایم توان دیدن رنگ ها و هیاهوی دنیا را ندارد... ای کاش... ای کاش فقط برای یک لحظه دوباره مال من بودی... پریزاد عاشق تو...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:45  توسط پریزاد  | 

یا هو...

تنها گوشه ی اتاقم ٬ باز تو رویا و تو خوابم

باز چشام خیره به عکست ٬ باز شدم تشنه ی فکرت...

خوب می دانی این روزها چه غبار سنگینی بر دلم نشسته . می دانی گاه اندوه هایی بر شانه های نحیف احساسم می نشیند که می پندارم به زودی بنیان وجودم فرو خواهد ریخت ... می دانی گاه اسمان دلم انچنان ابری می شود که در حسرت چشمک های خورشید عشق همه ی وجودم باران می شود و روی گونه های سرد تنهایی ام می چکد ... می توانی بفهمی چه درد اور است وقتی صدای درد در حنجره ام انباشته شده و هیچ گوشی نیست تا برایش از وحشت ها و دغدغه ها بگویم...

جای من خالیست . جای من در عشق ٬ جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار ٬ جای من در شوق تابستانی ان چشم ٬ جای من در زندگی خالیست . جای من در لبخندی که از دریا سخن می گفت ٬ جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت خالیست . اما این ها مهم نیست . خوشبختی تو و رسیدن به ارزوهای زیبایت تمام ان چیزی است که از خدا می خواهم... 

                                                                                                                 پریزاد تو....

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:1  توسط پریزاد  | 

یا هو...

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه ٬ دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی...

گاهگاهی بیاندیش به فرداهای نیامده و دیروزهای دور . گاهگاهی بیاندیش به خودمان ٬ به انچه که بودیم . نه به قصه ی بی وزنی این روزها . کلافه و سردرگم ! سرنوشت ما را در میان پیچ و خم ها گره زده اند ٬ گره ای کورتر از شب های گریه های بی تو ! متن حجم سبز رویاهایم را در ان روزها گم کرده ام ! به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند . به خاطر دستان تو بود که دست هیچ کس را در هم نفشردم . به خاطر حرف های عاشقانه ی تو بود که حرف های هیچ کس را باور نداشتم . به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم . به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم . به خاطر صدای دلنشین تو بود که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست و به خاطر خود تو بود ٬ فقط به خاطر تو که دوستت داشتم....

دل من تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم ٬ تا مرز نا شناخته ی مرگ و زندگی ٬ تا کوچه باغ خاطره های گریز پای ٬ تا دشت یادها ٬ تا قله های مه الود دوردست به انتظارت نشست و عاشقانه فریاد زد که بمان ٬ نرو... اما تو نه به حرمت ان شاخه های گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید ٬ نه به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم ٬ نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی...

بگو با من ای بهترین ٬ روح ابی تو در کدامین اقیانوس ٬ با کدامین ماهی عشق همبستر است ؟ بگو تا دست هایم را برایت تور نمایم . دست هایم ارزویت را دارد . در این اشفته بازار بی مهری ! ای خوب ٬ای دنیای من ٬ ای دنیای رویاهای من ... کابوس تنهایی هایم را پایان ببخش . نیمه شب هنگامی که درخشندگی ستارگان به حد می رسد از خواب بر می خیزم و به یاد ان همه عشق و وصال اشک می ریزم و به یاد ان همه دوستی و شیرینی و به یاد ان روز هایی که غم عشق را برایم می گفتی... نمی دانم بگویم یا خاموش باشم یا ساکت؟ اما می گویم... دلم خیلی برایت تنگ شده . درد غربت و جدایی مرا می شکند . نمی خواهی به نوای معشوق خود پاسخ دهی؟؟؟؟

قصه به پایان رسیده است و من هم چنان در خیال چشمان زیبای تو ام ! قصه به پایان رسیده و من هنوز بی عشق تو از تمام رویاها دلگیرم ! قصه به پایان رسیده است و من چه نا امید به انتظارت نشستم...

                                                                                    پریزاد دلشکسته....

 

جدایی درد بی درمان عشق است                      جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد                                 جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است                     جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه و فریاد دارد                                    جدایی مرگ دارد ٬ درد دارد...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:4  توسط پریزاد  | 

 یا هو...

وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...باز هم می نویسم از اشک! باز از تو می نویسم از غم دلتنگی ات .دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،
دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدربی کس و تنها ماندم !
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ،نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...من ماندم و این همه باران و حیرانی باران که بی تو دیگر غم انگیز است تا عاشقانه... باور نمی کنم که تو نیز رویایی باشی که به ارامی یک نسیم از روزهای پر از غم من عبور کنی و برایم از عشق و زندگی باران و ابی اسمان بگویی و بعد بی بهانه بروی... نگو این همه راه که با هم امدیم با باد رقصیدیم و با باران گریه کردیم و با شکوفه شکفتیم همه خیالی بود...تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبی آرامش دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ،چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! لحظه ، لحظه ای است جادوئی... !
در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد .... نوایش ضعیف نیست... اما هیچکس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید.. .در این روزهای بی تو مرگ شکوفه هم بهانه ایست برای گریستن. بهانه ام برای گریستن کم نیست اما دیگر بهانه ای برای زیستن ندارم...

                                                                                                                                         می مونم به انتظارت   توی اوج نا امیدی

                                             مثل اون لحظه ی اخر   که تو اشکامو ندیدی

منتظرت می مونم...   پریزاد عاشق.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط پریزاد  | 

غمنامه

یا هو..

روزگاری هر شب به سراغ دل من می امد

با چه اندوه برایم می گفت ، از غم این دوری

گله می کرد ز این فاصله ها

اه چه دنیایی بود ، ان زمان که سخن از عشق من و خود می کرد

و من دیوانه ، با چه ذوق و هیجان ، جان ز تن می بردم

و دل خویش به اسرار دلش می دادم

اه افسوس افسوس

روزگار بی غم ، مدت اش کوتاه است....    

شاعر: پریزاد تنها و دلشکسته

 

نمی دانم چه می گویم ؟ زبانم بسته از درد است و غوغای درونم درد تنهایی ، پر از عشق و پر از صبر و شکیبایی. دلم تنگ است ! تنگ بارش باران. تنگ دیدن یاران ! دلم تنگ است ای باران... باز هم من ، این منم درگیر بودن.. باز هم تو ، این تویی دنیایی از شب های بی من.  بی قرارم ! بی قرار از درد بودن ، بی قرار از دوری تو ، بی قرار با تو بودن.... می بینی سکوتم را ؟ می بینی درماندگی ام را ؟ می بینی نداشتن ات چه بر سر فریاد خاموشم اورده است؟ می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را ارام کند ؟ می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بینی؟ دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد ، دیگر حتی باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند ، دیگر انقدر پشتم سنگین شده است که توان گریستن نیست . اما ای کاش... ای کاش همه را می دیدی...

یادته چقدر عشق تو نگاهمون موج می زد؟ چه روز های مانده به اغازی را تکاپوی دیدن روی ماهت گذراندم و چه شب های چشم به راهی را به یاد دست های مهربانت دیده  برهم نذاشتم و تا صبح من ماندم و من ماندم و من ماندم با کوله باری از تنفس تو که بر روی صورتم موج می زد و صدای گرم نفس هایت که مرا به اوج ارامش می رساند... حسرتی از عشق به دل ندارم چون تا وقتی که با تو بودم برای تو بودم ، نفسم برای تو بود و عشقم سراسر مخصوص تو بود... بهار عمرم بودی و خزان تنهایی هایم را پایان بخشیدی . وقتی که سنتور را با تمام تار های روحم می نواختم تو بودی که ملودی پر از ارامش ذهنم را می نواختی . با هر ضربه ای که بر تار های سنتور می نواختم یک تکه از پازل چهره ی زیبایت و ان روز به یاد ماندنی که کنارم بودی ، در ذهنم کامل شد . با الهه ی ناز تو را شناختم و با زمزمه ی زیبای (( شد خزان گلشن اشنایی)) گلشن اشناییمان به خزان نشست. تنهای دور از من ، مگر وقتی که حرم نفسهایت را می شمردم چه کوتاهی در ارام کردن بغض هایت کردم که اینگونه مرا گذاشتی و گذشتی و اندکی گذشت نکردی؟؟؟...

فکر نمی کردم یک روز اینقدر تمام چیزهای لذتبخش ذنیا برایم ازار دهنده شوند که دیگر تحمل نفس کشیدن خودم را نیز نداشته باشم ... تحمل هیچکدام از چیزهایی که روزگاری در همین نزدیکی های دور ، جز شادترین قسمت های زندگی کودکانه ام بودند... اه که همه چیز به سادگی یک رویا گذشت و من نیز از عشقم گذشتم . وقتی که کسی انسان را از همه ی وجود نخواهد ، نمی توان او را مجبور به کاری کرد و عشق من ارزش هایی مهمتر از من در زندگی اش وجود داشت ، ارزش هایی که رسیدن به ان ها مهمتر از بودن من و مهمتر از ماندن من بود... و سهم من اشک شد مثل همیشه و روز های سرد پاییز که مانده به اغازند... وای ... امان از این فصل سرد پاییز . فصلی که من عاشقش شدم و حال این منم  که تنهای تنها ایمان می اورم به اغاز فصل سرد . سخت است... واقعا سخت... سخت است که کسی را با تمام وجود اینگونه که من او را می خواستم ، بخواهی و انوقت سیل ارزو هایت خانه ی امیدت را ویران کند... و اینجاست که دیگر همه چیز برایت معنای هیچ می گیرد و زندگی ات به پوچی می گراید.

از او تمنا کردم که دستانم را رها نکن اما مرا سپرد به دستان زرد و قرمز پاییز و اندکی از تنهایی هایم نکاست. اینقدر درگیر کار و مشغله های گذرای این روزگار شد که تمام دل کوچک مرا فراموش کرد و مرا با یلدایی از غم ها در کوله بار فراموشی هایش قاطی وسایلی کرد که از دور خارج شده اند.... و من چقدر تنها و گریان و بی چراغ از همین کوچه های نا اشنا گذشتم و هیچکس نبود تا مرا برهاند و بگوید : اهای گهواره به دوش بی منزل... تو هم انگار اتفاقی برایت افتاده که اینهمه از تکرار دوباره ی اشک و رویا خسته نمی شوی...نه هیچکس نبود

عشق من همیشه ارزو می کنم انقدر که غرور مرا شکستی ، هیچوقت کسی نتواند به خلوت غرورت راه یابد و غرور ترا از تو بگیرد....من بی صبرانه منتظرت خواهم ماند اما اگر تو هم دیگر هیچ وقت بازنگردی ، من هیچوقت روزهای طلایی بهار ، باریدن باران ، حرف ها و صدای نازنینت ، و از همه مهمتر احساس زیبایی را که روزی به من داشتی فراموش نخواهم کرد و با کمال میل و به دور از هر چه غرور می پذیرم که من نیز تو را زیاد ازردم و ناراحتت کردم  ولی با تمام اینها حق من این نبود.... من منتظرت خواهم ماند.....

  

بیا تا پیدا شم         تو با ش تا من باشم        هنوز می شینم به هوای دیدن تو....

تو با این دل کندن      کجا رفتی بی من؟        بدون نزدیکم به شب رسیدن تو...

بیا که جدا شم از این همه درد          که صداشم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها...

بیا که من از تو خسته ترم          که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا....   تا پیدا شم         تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو

|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:37  توسط پریزاد  | 

یا هو...

 ای یار ، کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار

ای یار ، کجایی که بی تو شد دل اسیر غم ، دیده ام گوهر بار

ای یار ، دمی اولین شب اشنایی و عشق ما به یاد ار

در ان شب تو بودی و عیش عشقت و ارزوی بسیار

بود مرا در دل شب تار ، ارزوی دیدار

تا به کی پریشان ؟ تا به کی گرفتار؟....

 باران می بارد و هر لحظه دلتنگ تر می سازد دل بی طاقتم را. به یاد می اورم که چه روز های طلائی داشتم اما افسوس که رویاست. دیگر ان روز ها جزء خاطرات دفتر دلم شدند که نا تمام بسته شد... ان روزها همدمی داشتم که تنها کسم بو د، یه تکیه گاه محکم واسه تنهایی هام ، یه بهانه واسه نفس کشیدن ، یه انگیزه واسه حرکت و رفتن تو شهر عشق و دلدادگی... کسی که با نفس خیال چشماش دلشاد بودم و امیدوار که شاید یه بار دیگه بتونم تو اسمون چشماش پرواز کنم اما چشماش منو رها کرد توی دنیای پر از غم ، پر از دیوونگی ، پر از هیاهو ، پر از فریاد ، پر از خستگی... و حالا اشک و بغض و اه و حسرت همدم تنهایی هام شده . حالا نه بهانه ای هست و نه انگیزه ای واسه موندن و رفتن . ای کاش می تونستم واسه دل بی قرارم کاری کنم تا صدای شکستن و له شدن خودشو نشنوه ، تا بتونه به خودش کمک کنه و دووم بیاره . اما حیف که من حتی واسه دل خودم هم نمی تونم کاری کنم.... حیف...

 بین من و تو فاصله غوغا می کنه                     یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی            توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

                                                                                                      پریزاد دلشکسته

|+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:25  توسط پریزاد  | 

یا هو...

انتظار دلتنگی دوری فاصله... وازه های نا تمام درونم بودند و اکنون جدایی حسرت تلخی...

ای کاش می توانستم اندکی صبور باشم . ای کاش می توانستم باور کنم که او رفت .  ای کاش می توانستم بفهمم دیگر به یاد پریزاد قصه های تنهایی اش نیست. ای کاش می توانستم طاقت بیاورم که دیگر او را ندارم. دیگر کسی نیست تا همدم روز های تنهایی و بی کسی ام باشد . دیگر کسی نیست تا اشک هایم را از کویر گونه هایم ارام ارام پاک کند و طنین صدایی نیست تا قلب بی طاقتم را ارام کند . سکوتی در میان قلبم فریاد می زند که چرا من ؟ چرا من باید طعم جدایی و بی وفایی را بچشم؟ می خواهم بگویم ایا بیشتر از من دلت شکسته است؟ بیشتر از منی که تمام روز و شبم را برای درک یاس سوخته ام و خستگی هایش گذاشتم؟ ایا بیشتر از من دلت گرفته است؟ منی که از عمق وجودم از دلتنگی برای تو می گیرد و  دلم تنگ است اما تو حتی حال مرا نمی دانی... ایا بیشتر از من حس غریبی داری ؟ منی که از تو فقط دوست داشتن می خواستم اما از من دریغ کردی و تنهایم گذاشتی. چرا؟ چرا با من اینکار را کردی؟ رفتی و تنهایم گذاشتی؟ چه زجر هایی کشیدم تا دنیای یاس ارام باشد. چه غصه ها خوردم تا او غمی را حس نکند. چه تلاش ها کردم تا روزی به پاکی من ایمان بیاورد. چه شب هایی را تا صبح پای سجاده در برابر خدای عشق اشک ریختم و هیچکس نفهمید. مگر مجنون به اندازه ی من لیلی خو را دوست می داشت؟ نه... نه.... من فراموش شده ترین خلق عالمم . خودم و پاکی هایم از یاد عزیز ترین عشق زندگی ام رفته است... من فراموش شده ترین انسان جهانم چون یاس نیز دیگر سری به من نمی زند. من اشک الود ترین چشم دنیا را در چهره ی خود دارم. من سخت ترین غم های دنیا را در دل دارم و از همین است که همه مرا از یاد برده اند. تنهام خیلی تنها و این تنهایی مرا دیوانه کرده. خدایا دستانم را به سوی بارگاه ملکوتی ات دراز می کنم تا کمکم کنی . تو خود می دانی که دوستش داشتم اما او روی دوست داشتنم پا گذاشت و دوست داشتنم را باور نکرد و بی وفا شد و تنهایم گذاشت...

 کمکم کن...

                                                                                        پریزاد تنها و خسته....

|+| نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:43  توسط پریزاد  | 

یا هو...

تنها برای تو خواهم گفت. برای تو تا بدانی که این روز های دلتنگی چگونه می گذرد؟؟؟

دلم انقدر سرگشته و حیرانت شد که تا پای جان بر سر عهد و پیمانش ماند. اما میان اتش و شعله های حسرت دیدارت سوخت. انقدر ز شوق وصالت فریاد زد که وجودش از غم ویران شد. همچون مرغی سرگردان و تنها به دنبال ردپایی از چشمانت در اسمان می گشت تا شاید ارام گیرد. انقدر بر سر  سجاده ی احساسم سر نهادم و برای دلداده ام دعا کردم که ساغر چشمانم لبریز از باده ی اشک شد.

خدایا تا به کی اسیر یاد و خاطره اش باشم؟ تا به کی روز و شب فریاد زنم که او را می خواهم؟ خدایا تو خود می دانی که درون کوهسار سینه ی خود چقدر اشفته ام؟ چقدر دلتنگم تا برای لحظه ای در چشمان کهربائی اش گم شوم . باز هم صدایت می کنم و فریاد می زنم که دستانم را بگیر و کمکم کن تا به حریم پر مهر دستان عشقم برسم....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط پریزاد  | 

یا هو...

درد عاشقی را دعوایی بهتر از معشوق نیست

شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید....

 از تمامی مرز افق ها به قصد دیدنت می گذرم  و میان کوچه های سبز احساس به دنبال قدم های تو می گردم. میان سایه روشن های احساس تو را از پشت یک ایینه می بینم... می بینم که دو چشمت سرزمین ارزوها و داستان بلند اشنایی است. در انسو فراتر از احساس در جستجوی تنها یک بهانه ام که بگویم دوستت دارم. کنار ساییان دیدگانت همیشه رویاهایم ارغوانی است و انچنان اسمانی است که بی انتهاست...طلوع دیدارت مرا همچون یاس بی قرار می سازد و تمام اینه های سرد احساسم را در هم می شکند... و حال من در کنارت وفا را مثل گل ها می شناسم و فریاد می زنم که تنها تو فرشته ی نجات من از بن بست تنهایی هستی. فضای گرم دستان تو ای عشق من ‌ پناه تمام نسترن های درونم هست و سر اغاز نگاهی از باغ با تو بودن.

ای مهربانم... ای تنها ناجی قلب بی طاقتم... دوستت دارم.

                                                                                               پریزاد

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:24  توسط پریزاد  | 

یا هو...

چقدر تنهام   چقدر به وسعت کویر تنهام.  نمی دونم استاد شریعتی روزی همانند امروز را برای من می دید که گفت : خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است... چه زجری می کشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است . با تو ام. تویی که تک تک صفحات دلم و تقدیم نگاهت کردم. تویی که واسم تو دنیا از هر چیزی با ارزش تری. تویی که می دونی نمی تونم. می دونی خسته ام. می دونی می میرم اگه یه لحظه ازت بی خبر باشم.دلم منتظر یه صداست. صدای مهربون تو. صدام کنی و بگی دوست دارم...حالا می فهمم که چقدر بیشتر از قبل دوست دارم. تنهام نذار. خواهش می کنم. واسه دل بی قرارم کاری کن...  امروز تولد بانوی کوچکه. و چقدر تنهاست.تنهای تنها... تولدت مبارک بانوی کوچک اسمان غم ها.... بانوی کوچک دلتنگ... بانوی کوچک عاشق...

                                                                                        پریزاد لحظه های تو....


 

تو رو دست دارم مثل حس نجیب خاک غریب ...

 تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب ... 

 تو رو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها ...

 تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها ...

 تو رو دوست دارم عجیب تو رو دوست دارم زیاد ...

نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری...

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط پریزاد  | 

یا هو...

دارم دق می کنم... تحمل ندارم

دیگه خسته شدم... دارم کم میارم

دلم تنگ شده و... دیگه نا ندارم

همش فکر توام... همش بی قرارم

نميدانم در غروب اين روزها چه رازی نهفته است ، که دلم حال ابری‌ترين روزهای
پاييز را دارد .باز هم دلم هوای به کنار تو بودن می‌کند ،دلم بهانه می‌گيرد ، هيچ چيز آرامم نمی‌کند، صبر و قرار ار دلم می‌رود ، ناگاه به خودم می‌آيم می‌بينم که قطرات اشک تمام صورتم را پوشانده است.در غروب اين روزها چه رازی نهفته است؟ بهانه گريستن چيست؟
ای کاش دلم با گريه آرام می‌گرفت ،اما نه،نه،آخر ميدانم گريه مرا بی‌قرارتر می‌کند ،ای کاش گريه آسمان با اشکهای غريبانه‌ام بپيوندد،تا شايد اندکی دلم آرام گيرد، تو می‌دانی چه می‌گويم ، بهار يا تابستان فرقی نمی‌کند، غروب دلتنگی دور از تو بودن که از راه می‌رسد بغض غريبی گلويم را می‌آزارد .آيا از خودت پرسيدی، چگونه يک غروب ديگر را بدون من گذراندي؟که چگونه ساعتی بدون حضورمان گذشت؟ منی که با تمام وجودم تو را فرياد می‌زنم؟
منی که با تمام حضور اين غروبها و لحظه‌ها   تو را می‌خواهم .آخر تو بگو تا به کی نگاهم به راه و دلم به انتظارت بماند؟ خدایا کاری کن...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 10:55  توسط پریزاد  | 

يا هو...

 عشق ان نيست كه كنارش باشي

                   بلكه هر لحظه به يادش باشي...                                                          

تنها براي تو و به ياد تو مي نويسم اي بهترن بهانه واسه نفس كشيدنم ،اي دو چشمت سرزمين ارزوها ، اي فراتر از مرمرهاي احساس ، اي شكوه ارغواني ، اي نگاهت اسمان ابي و صاف ، عزيز قلب بانو ، فرشته ي احساسم ، گل باغچه ي زندگيم   ... احساس من و تمام دوست داشتنم براي توست. چقدر دلم تنگه واسه  اينكه تو چشام نگاه كني و بگي پريزادم دوست دارم... . مي دونم اين مدت خيلي ازم خسته شدي .  هر شب گريه، هر شب غصه هر شب دلتنگی و تو تنها تكيه گاهم  و تنها سنگ صبورم ، از ته دل تلاش كردي تا ياست اروم بشه و غصه ي دوريتو كمتر بخوره. مي دونم خيلي اذيتت كردم اين مدت. اما چي دارم تا بهت بدم و جبران محبت ها تو كنم؟ هيچ چيز. مهربوني هاي تو اونقدر بزرگه  كه نمي دونم چه طور بايد ازت تشكر كنم. چقدر خدا منو دوست داشت كه تو رو  دارم.  تنها چيزي كه دارم تا از سر عشق بهت تقديم كنم اين قلب نا چيزمه . كه فقط به بهانه ي وجود تو مي تپه. خيلي دوست دارم

                                                                                                          پريزاد تو...

 چه اميد عبثي...

من چه دارم كه تو را در خور؟  هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟   هيچ

تو همه زندگي من هستي

تو همه هستي من ، هستي من

تو چه داري ؟  همه چيز

تو چه كم داري ؟  هيچ

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:20  توسط پریزاد  | 

يا هو ...

هر شب وقتي تنها مي شم حس مي كنم پيش مني

دوباره گريه ام مي گيره انگار تو اغوش مني

روم نمي شه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه

با اينكه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

.....

دعا مي كنم و التماس به خداي اسمان ها كه بگذارد اسمان اين همه بغض هاي نهفته اش را وانهد و ببارد و ببارد و بباراند چشم هايي مانند چشم مرا كه براي باريدن منتظر تلنگري از جانب اسمان نيلي فام شبانگاه هستند. فاصله ؛ دوري ؛ جدايي ؛ انتظار ؛ دلتنگي .... چرا هر چه واژه ي  سخت و بي انتها است در دل من جاري است ؟؟؟ مگر خدا نمي داند كه دل بانوي تنهايي گرفته؟ مگر نمي داند كه تنهايي و دوري از نگاه پر مهر يارم برايم دشوار است؟ اگرچه انتظار برايم سخت و تكراري شده اما خدايا من هنوز منتظرم.مي دانم كه هرگز محبت خود را از من و دوست داشتنم دريغ نخواهي كرد.مي دانم كه كمكم خواهي كرد و دو عشق و دو قلب و دو نگاه و دو مجنون را به هم خواهي رساند تا دل هر دو كبوتر عشق ديگه غصه دار و پر از دلتنگي نباشه.پس باز هم صدايت مي كنم و التماس كه....

به اميد روزي كه ارام در حريم گرم دستانت قرار گيرم. شاهزاده ي قصه هاي تو پريزاد...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:26  توسط پریزاد  | 

يا هو...

اي كاش مي توانستم اندكي به قلب بي طاقتم صبوري ياد دهم تا شايد در اين انتظار دوام بياورد.اري مي دانم كه اخر ميميرم اگرچه تا به حال ذره ذره كم شدم اما شايد هنوز اندك اميدي باشد.من صبر خواهم كرد تنها براي اينكه در اسمان چشمانت  به كهكشان عشق و دوست داشتن سفر كنم. اما تا كي؟ خدايا تا كي؟ مگر نبيني چه حالي دارم؟ اما نه مي دانم كه صدايم را مي شنوي من منتظره معجزه ام. تو خوب مي داني در دل  كوچك بانوي تنهايي ات چه مي گذرد پس به خاطر دوست داشتنش و به احترام عشقي كه نسبت به ماه اسمانم دارم مرا به او برسان.ديگر نمي توانم خدايا.... پنجره ي كوچك اتاق من كه رو به اسمان چشمان پر التماس شب باز است مي داند چه مي گويم. خدايا اين پنجره تنها شاهد اشك هاي من و التماس من به توست . مي داند كه هر شب با چه تضرع از تو مي خواهم كه پايان بخشي به ان فاصله.پس كاري كن خدا... مي دانم كه براي تو سخت نيست اگر قلب بي قرار مرا در كنار او ارام كني .من مي دانم كه تو معجزه خواهي كرد .اين لحظه هاي پر از دلتنگي براي تو اگرچه به سختي مي گذرد اما من مي دانم كه روزي براي هميشه در كنارت خواهم بود  و اين روز دور نيست.... بياييد همه دست هايمان را به سوي خالق عشق بالا بريم و دعا كنيم كه هر چه فاصله است در اين دنيا از ميان برود....

|+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:37  توسط پریزاد  | 

يا هو...

خواهم نگريست رقصيدن حرف هايم بر روي صفحه ي نا ارام دلم را و اينبار مي نويسم با نام تو و با ياد تو و فاصله. از اغاز يك حس با تو و براي تو مي گويم اي مهتاب خوبي ها و اي جايگاه بلند عشق. هيچ كس نمي داند و نمي فهمد كه هر لحظه براي شنيدن صدايت  گوش بر در خانه ي دلم مي فشارم ؛ نفسم را در سينه حبس مي كنم؛ بر قلب بي طاقتم خشم مي گيرم كه اينچنين فرياد گونه مي تپد و مي تپد. اصلا با هر چه دليل بر هم زدن سكوت است قهر مي كنم. مگر عالم و ادم نمي دانند كه من با تمام وجود تشنه ي شنيدن نامم از زبان گيراي تو هستم؟ نه نمي دانند... دنيا براي درك دوست داشتن من بسيار كوچك است... دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند.ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند ولحظه های گریانم با نبودن  تو  روان گشته اند چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟بی تو قناریهای دلم خوش آواز نیستند  وآسمان چشمانم همیشه بارانی است...بیا که تنها بودنت مرا ارام میکند . اي كاش ميان دو قلب و دو نگاه و دو احساس و دو عشق اينچنين فاصله نبود...


کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم

کمکم کن کمکم کن نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می خواد

کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیک برامون ما باید بریم به دریا برسیم

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه....

|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:39  توسط پریزاد  | 

يا هو...

 تنها گوشه ي اتاقم، باز تو رويا و تو خوابم

باز چشام خيره به عكست،باز شدم تشنه ي فكرت....

 اي كاش مي شد سكوت پر احساسي كه ميان قلبم فرياد مي زند را نقاشي كنم تا شايد همه بفهمند كه چقدر دلتنگم.كه چقدر هر شب دلم بهانه ي بودنت را مي گيرد .چقدر بي صبرانه منتظر گم شدن در اسمان كهربايي چشمانت هستم.چقدر انتظار براي ديدنت سخت و طولاني شده است.چقدر .... اما نه!! هيچ كس قادر نيست بفهمد كه چه حالي دارم.هيچ كس نمي داند تا چه اندازه دلتنگم. من ديوانه وار  با تو هر شب در اسمان رويايي كه براي هم ساختيم خيره به ماه سخن مي گويم .و ان لحظه است كه انگار تمام وجودم را در كنارت حس ميكنم و مي بينم كه چه با حوصله اشك هاي روي گونه ام را پاك  و ياس را مملو از  دوست داشتن مي كني و چقدر زيباست  وقتي  طنين صداي دلنشين ات دروازه هاي عواطفم درونم را مي گشايد و در دلم رخنه مي كند و ماندگار مي شود.و ياد پاك  ترين فرشته  مرا به اغوش خواب مي كشاند... تنها  بهانه واسه نفس كشيدن؛ دلم خيلي هواتو كرده خيلي....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:6  توسط پریزاد  | 

یا هو....

دلتنگي و باز هم دلتنگي.... معني اين روز هايم را پر كرده.روز هايي كه دور از تو و به انتظار ديدنت مي گذره ،شب هايي كه به يادت ساعت ها خيره به اسمان با فرشته ي احساسم حرف مي زنم و مانند ديوانه اي اشفته فرياد مي زنم كه : خدايا اين انصاف نباشد كه عاشق كني و معشوق را دور....        نمي دوني اين روزها و شب ها با چه اندوهي مي گذره .نمي دوني چطور با خيالت هر شب خرابم و داغون.نمي دوني وقتي جاده ي  گونه هام عاشقانه اشك هاي درونم را به اغوش مي كشه ته قلبم چه خالي مي شه بي تو. آنقدر خيال خاطرت به  تنهايي ام هجوم آورده كه دلم مي خواهد دريا دريا بي محابا وبي فاصله وحتي بي توجه به همه ، ببارم تا شايد  خالي شوم از شعرهاي دست وپاگير وبهانه هاي  كم حوصله و احساس  باران زده!!! دلم مي خواهد گريه هاي پر صدايم را بر شانه هاي تو فرياد بزنم نمي دوني كه دلم براي ديدنت به اندازه ي تمام اين روز ها گرفته ... اما تنها چيزي كه قلب بي طاقتم رو اروم مي كنه اينه كه دوست دارم و مي دونم تو هم مثل من دلتنگي.پس براي تو و به خاطر تو انتظار زيباست....

 منم سرگشته ي حيرانت اي دوست،كنم يكباره جان قربانت اي دوست

ولي با خاطر شوق وصل رويت ، دهم سر بر سر پيمانت اي دوست

دلي دارم در اتش خانه كرده ، ميان شعله ها كاشانه كرده

دلي دارم كه از شوق وصالت ، وجودم را ز غم ويرانه كرده

بگو تا كي ز شوق روي ليلي ، بود مونس پريشان روزگاري

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:41  توسط پریزاد  | 

 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

" loop="-1" >